تبليغاتX
ملودی شهر بارانی -

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

دو تا قاب

1.

 هشتاد و پنج سالی دارد و هنوز آنقدر مغرور است که مثلا پله های طبقه ی اول را تا همکف به تنهایی و با یک

عصا بدون کمک کسی پایین بیاید .

اما من  به بهانه ای  تکیه اش شدم و پابه پایش آمدم پایین...

پیری از چهره اش دارد زبانه می کشد  اما ذهن تیز و  شش دانگی دارد .

همانطور که می آمدیم  برایم می گفت  که نمی دانی  پیری چه تجربه ی سختی ست؟

مانده بودم  که حاضر جوابی ام را چطور بروز بدهم که دلش را بدست بیاورم

بر زبانم آمد که این هم تجربه ایست

آرام گفت  که چقدر تجربه در زندگی!

2.

هراسان زنگ واحد ما را زده بود و آمده بود که آخرین بار یوسف پیامبر را در جعبه تلویزیون خانه ی ما ببیند .

خانه اش در محاصره ی های و هوی جارو برقی و شلوغی نوه هایش بود ...

آمد و من رفتم.

و  وقتی یوسف ،پیراهنش را به  روی زلیخا کشید تا که بینایی اش را بدست آورد و آنگاه جوان

شد ، بی اختیار می گریست!

و می گفت :کاش می شد که دوباره جوان شوم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |