تبليغاتX
ملودی شهر بارانی - روسپیان پر غلط ...

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

 

 

کتاب آخر "مارکز" , که با ترجمه ی "کاوه میر عباسی"  با عنوان نچسب "خاطره ی دلبرکان غمگین من" در ایران منتشر شده ( هر چند که در شناسنامه ی کتاب, ناشر فراموش کرده نام اصلی را از کتاب بزداید! و همان عنوان اصلی خاطرات روسپیان غمگین من  را چاپ کرده!) پر از غلط  چاپی است. این مشکل از" انتشارات نیلوفر" که ناشری ست معتبر ، کمی  دور از ذهن و باور نکردنی است.

اما از وقتی که ترجمه ی بدون سانسور" امیر حسین فطانت "در اینترنت منتشر شد ,کمی کنجکاوی ام گل کرد و چند فصلی را با هم تطبیق دادم  آنگاه کمی به ترجمه ی" کاوه میر عباسی" بدبین شدم!

"مارکز" در فصل دوم کتاب درباره ی نوستالژی و حسرت گذشته ،تعریفی اعلاء و درجه یک به خواننده ارائه می دهد .شخصیت داستان که یک روزنامه نگار است و به سن کهولت رسیده در ستون ثابت خود در روزنامه یی و با گذشت زمان و تغییر بنیادین خیلی چیزها ؛همچنان به سبک و سیاق گذشته می نویسد…

ببینید در ترجمه ی" کاوه میر عباسی" چه بلایی به سر این قسمت آمده و آنگاه ترجمه ی" امیر حسین فطانت" را بخوانید:

 

صفحه 43 از" خاطره ی دلبرکان غمگین من" با ترجمه ی" میر عباسی" :

 

فقط یادداشت هایم در روزنامه مثل سابق ماندند. جوان ها علیه شان قد علم کردند, پنداری مومیایی کهنسالی باشند که باید نابود شود, ولی من در نگارش شان همان لحن قدیمی را حفظ کردم, ذره ایی کوتاه نیامدم و قاطعانه در برابر نو آوری ها ایستادم. گوشم به هیچ حرف و نظری بدهکار نبود. چهل سال از عمرش می گذشت و روزنامه نگاران نورسیده  اسمش را گذاشته بودند " ستون مودارا حرومزاده". سردبیرآن هنگام مرا به دفترش احضار کرد تا از من بخواهد همرنگ جماعت بشوم و با جریان های جدید همسویی نشان بدهم. با لحنی رسمی , مانند کسی که به کشف بزرگس نائل شده باشد, گفت : دنیا پیش می رود . به اش گفتم , بعله پیش می رود , اما زمین کماکان دور خورشید می چرخد. یادداشت یکشنبه ام را حذف نکرد چون کسی پیدا نشد که بتواند تلگراف ها راپیاده کند. امروز یقین دارم حق با من بود و علتش را هم می دانم. نوجوانان نسل من چنان به زندگی ولع داشتند که با جسم و جان خیال پردازی درباره ی آتیه را به فراموشی سپردند, تا واقعیت خشن به آنها آموخت آینده آن طور نبود که در رویا می دیدند و در نتیجه دلتنگی و حسرت گذشته را کشف کردند.یادداشت های روز یکشنبه ی این حقیر , مانند بنایی باستانی میان ویرانه های ایام پیشین ,انتظارشان را می کشیدند تا پاسخگوی نیازشان باشند ,و ملتفت شدند فقط به درد سالمندان نمی خورند بلکه برای جوانانی هم که از پیر شدن نمی ترسیدند مفید بودند. یادداشتم دوباره به جای اولش برگشت….

 

صفحه 40 از" خاطرات روسپیان غمگین من" با ترجمه ی  "فطانت" :

تنها چیزی كه بر همان روال سابق ادامه یافت یادداشت های من درروزنامه بود.نسل جدیدباآنهاهمچون اجسادمومیایی گذشته كه بایدنابودمیشدند دست به گریبان شد،امامن آن ها را بر همان روال سابق و بی تغییر در مقابل امواج نوگرایی نگاه داشتم. نسبت به همه چیز كر بودم .چهل سال ادامه داده بودم اما روزنامه نگاران جوان آن را ستون نافهم حرامزاده نام گذاشته بودند. مدیر آن زمان مرا در دفتر كارش احضار كرد و ازمن خواست كه خود را با امواج جدید هماهنگ كنم. با حالت رسمی ودرست مثل این كه اوهمین حالا آن را اختراع کرده باشد به من گفت:

دنیا داره پیش می ره. گفتم:آره داره پیش می ره ولی دور خورشید می گرده. چون

نتوانستند خبر پرداز دیگری پیدا كنند یادداشت های هفتگی من ادامه یافت. امروز می دانم كه حق بامن بودوچرا.نسل جوانان آندوره،حریص به زندگی كلاًآینده رافراموش کردندتااینكه واقعیت به آنهاآموخت كه آینده آن گونه كه آرزومیكردند نشدوغم گذشته هارا خوردند مقالات

هفتگی من همچون كتیبه های باستانشناسی درمیان خرابه های گذشته بود ومتوجه شدندكه نه فقط برای پیرها بلكه برای جوانانی هم كه از پیری نمی ترسند نوشته شده. بار دیگرمقالات من به بخش سردبیری و در شرایط به خصوصی حتا به صفحه اول منتقل شد...

نمی دانم چرا یاد ترجمه ی" کاوه میر عباسی" از کتاب" زنده ام که روایت کنم" مارکز افتادم!

کتابی که نصفه کاره هنوز روی دستم مانده!

 

بعد التحریر:

 

راستی کسی از امیر حسین فطانت خبری دارد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |