محمد هاشم اکبریانی – روزنامه نگار و شاعر- دبیر مجموعه کتابهایی ست بنام تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران.وی تا کنون کتابهایی را درباره ی هدایت,گلشیری ,بهرنگی و ...روانه ی بازار کرده است. تازه ترین کتابش درباره ی لیلی گلستان, گفتگوی بلند است با این مترجم. لیلی گلستان فرزند ارشد ابراهیم گلستان است و علاوه بر این همسر سابق نعمت حقیقی – مدیر فیلمبرداری فیلمهای شاخصی چون داش آکل ,گوزنها و... و مادر مانی حقیقی و خواهر آمرزیده کاوه گلستان.
در قسمتی از این گفتگو مصاحبه گر از او درباره ی آشنایی اش با شاملو می پرسد و وی اینگونه می گوید:
بعد از انقلاب با او آشنا شدم.یکی دو ماه پیش از مرگ شاملو , برادرم کاوه به من خبر داد که قرار است برای تلویزیون سوئد با شاملو مصاحبه کند. سوالات را به شاملو داده بود و حالا داشت می رفت برای مصاحبه. من هم اظهار علاقه کردم و با او رفتم. رفتیم به خانه اش در فردیس کرج.یکپایش را بریده بودند و روی صندلی چرخ دار نشسته بود و پتویی روی پایش انداخته بودند و زار و نزار. از دیدنش خیلی حالم بد شد. زن نازنین اش هم مثل فرشته از او پرستاری می کرد.شاملو با چشمان بسته و حال نزار به ما خوشامد گفت و تقریبا خواب بود.کاوه ,برادرم جا خورد.نمی دانست حالا چگونه شاملو می خواهد به سوالات جواب دهد. گیج شده بود.با دستیارش دوربین را گذاشتند و نورها را تنظیم کردند و به آیدا گفتند که حاضرند.به یکباره شاملو بیدار شد.بیدار بیدار. موهایش را مرتب کرد و آیدا مقواهای بزرگی را که رویش جواب ها را با خط درشت نوشته بود گذاشت جلوی روی او.به طوری که در کادر دوربین دیده نشود! و او شروع کرد با آن صدای سحر کننده , زیبا,زنده و قبراق جواب ها را دادن! من داشتم شاخ در می آوردم که عجب توانایی و انرژی این آدم دارد؛ عجب آرتیستی است!بامزه اینجا بود که بین سوال ها دوباره شل می شد و می خوابید! و تا دوربین راه می افتاد؛دوباره سرحال جواب میداد. زنش آیدا روی زمین نشسته بود و مقواها را دانه دانه می گذاشت و بر می داشت و او از روی مقوا جواب ها را می داد.
فیلمبردای که تمام شد ؛ شاملو با چشمان بسته و خسته از این همه فشار و تلاش , به من رو کرد وگفت کدام شعرم را برایت بخوانم؟ من هم گفتم همان را که بلدرچین را کباب می کنید! کلی خندید و شروع کرد به خواندن. به برادرم اشاره کردم دوربین را روشن کند,که کرد. شاملو شعر می خواند و من آرام اشک می ریختم.
شب عجیبی بود. یادم می آید از کرج تا تهران در ماشین گریه کردم. کاوه هم مدام سر تکان می داد و می گفت :عجب!
حالا هر دویشان دیگر نیستند. نه کاوه و نه شاملو.
روزگار غریبی ست نازنین...
...............................
