سه شنبه خیس نجدی
نگاهی به گفتگوی اخیر پروانه محسنی آزاد (نجدی) با ماهنامه نسیم هراز

۱.بیژن نجدی در دنیا نیست که بتواند جلوی انتشار باقی مانده ی ماترک ادبی اش را بگیرد پس باید فواعد بازی را رعابت کنیم و گوش بدهیم به روایتی از همسرش که در مقابل دیدگانمان گشوده می شود.
نجدی در زمان حیات ارزنده اش بسیار گزیده منتشر می کرد و خستی زیبادر ذات سلیقه اش وجود داشت و هر نوشته ای از خود را به خورد مخاطب نمی داد و صیقل خورده ترین های نوشته هایش را درکتاب یوزپلنگانی که با من دویده اند ُبه توصیه محمد شمس لنگرودی توسط نشر مرکز منتشر کرد.
بعد از مرگ وی دو کتاب شعر ودو دفتر از داستان های ناتمام اش توسط پروانه منتشر شد که در زمان انتشار اعتراضاتی پراکنده را منجر شد از جمله اینکه در کتاب شعر خواهران این تابستان که بنام نجدی منتشر شد دو شعر از آن او نیست و از شاعر گیلانی دیگریست.
و روایت های دیگر از دیگرانی که از دوستان نجدی هستند ومی نویسند و در این باره سکوت کرده اند اما در گفتگو های شفاهی با نگارنده روایتی دیگر از نگاه نجدی به مقولات گوناگون را بازگو کرده اند.
از اینها گذشته خانم نجدی در تمام گفتگوهای مکتوبش در مطبوعات مختلفی چون نشریه ی نشانی و یا همین نسیم هراز اشاره ای مبهم به مخالفان نوشته های نجدی در زمان حیاتش میکند که مخاطب گاه انتظار دارد ادعا ها مستند تر و عیان تر باشد که متاسفانه این امر رعایت نمی شود.
از سوی دیگر دیدیم که انتشار باقی دستنوشته ها ی ناتمام بیژن نجدی بعد از مرگش اتفاقی دیگر را فضای ادبیات معاصرمان باعث نگردید و مبنای ستایش اهالی ادبیات کماکان یوزپلنگانی که با من دویده اند است.
۲.در گفتگوی اخیر پروانه نجدی تکه های تصویری تکان دهنده ای هم وجود دارد از آنچه که به نجدی مربوط است:
سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۷۶
همه ی شهر تعطبل شد.به برادرم زنگ زدم و گفتم حال بیژن خوب نیست میبریمش بیمارستان شما هم بیایید. آن موقع هنوز بیژن فوت نکرده بود.بعد ها که برادرم رادیدم گفت ما که رسیدیم دیدم راننده تاکسی ها دم ماشین ایستاده اند و کار نمی کنند. گفتیم مارا ببرند گفتند ما امروز کار نمی کنیمآقای نجدی فوت کرده اند. همه ی شهر تعطبل شده بود همه کرکره ها را کشیده بودند پایین.
........
سال ۳۷ برادر بزرگترم پوروین در دانش سرای عالی همدوره ی بیژن بود. بیزن شعر می گفت و پوروین داستان می نوشت.. پوروین بعضب تابستان ها مرا می برد دانشسرا که آنجا را ببینم. آن موقع کلاس هفت بودم.به هر حال ان سال با پوروین رفتم دانشسرای عالی.دانشسرا توی پیچ شمیران یک ساختمان چهار طبقه بود که آن وقت ها میان ساختمان هاخیلی بلند بود.داشتیم از این ور خیابان می رفتیم آن طرف که دیدم یک نفر روی لبه ی یکی از پنجره های طبقه چهارم نشسته و پاهایش را از آن بالاآویزان کرده. ترسیدم .گفتم پوروین نگاه کن الان می لفتد. پوروین گفت ولش کن او دیوانه است.او بیژن نجدی بود!
بعد از ناهار رفتیم توی کتابخانه ی دانشسرا. دیدم یک آقایی نشسته ودارد کتاب می خواند.پوروین به او گفت آقای نجدی این خواهر کوچک من پروانه است.من باید بروم سر جلسه ی امتحان. پیش شما بنشیند تا من برگردم. مدتی گذشت و بیژن سرش را از روی کتاب بلند نکرد.اصلا بمن نگاه نمی کرد.کمی صبر کردم و چون فضول بودم گفتم شما امتحان ندارید؟ گفت چرا من ساعت بعد آنالیز دارم. نمی دانستم آنالیز یعنی چه فقط از اسنش معلوم بود که درس سختی است. به جلد کتابی که داشت می خواند نگاه کردم و دیدم نوشته برادران کارامازوف . خجالت کشیدم بگویم تو که داری یک چیز دیگر می خوانی!