تبليغاتX
ملودی شهر بارانی

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

نمی دانم تا حال برایتان پیش آمده که در حال خواندن متنی یا داستانی بوده باشید و از ویراسته نشدن آن متن یا داستان کلافه شوید؟

یک نگاه سرسری به مجموعه داستان ها و یا رمان های منتشر شده ی این سالها اگر بیاندازید و اگر هم اهل بخیه باشید به سادگی متوجه این معضل می شوید.

آن طور که در بلاد غرب رسم است گویا اغلب نویسندگان حتما یک ویراستار در کنار خود دارند و برایشان مهم است این مهم...

اما در مملکت ما نه!

چند روز پیش میهمان جایی بودم و یکی از نویسندگان مهم شهرم  بعد از چند ساعتی مجالست ناگهان با حرف هایش مرا متعجب کرد!

گفت  کاری را می خواهم برایم انجام دهی ... و ادامه داد که دوست دارم قبل از چاپ داستان هایم آن ها را برایم ویرایش کنی!

خب برایم عجیب بود و سخت!

من کجا و او کجا؟

اما خواسته اش از گذشته ام می آمد. زمانی نه چندان دور دبیری فرهنگ و هنر روزنامه ی مشهور شهرم – گیلان امروز _ را به عهده داشتم.

و چه کار عذاب آوری بود ویراسته کردن متن ها و ...از آدم های اسم و رسم دار که به ویرایش پشیزی اهمیت نمی دادند!

و ناگفته نماند که این عشق و علاقه ام! به ویراستاری تا زمان بسیار زیادی باعث شده بود که نتوانم بنویسم!

نمی دانم دوستان همدردم با این معضل برخورد کرده اند؟

..........

ناصر حریری در خاطرتان هست؟

کسی از او خبری دارد؟

آقای حریری  که گویا از نعمت بینایی محروم است در سالهای دورو گذشته مجموعه گفتگو هایش را با آدم های بزرگ فرهنگ و ادب در فالب کتاب هایی جمع و جور منتشر  می کرد.

یکی از این کتاب های ناب و درجه یک او گفتگو با نجف دریا بندری بود که تحت عنوان " یک گفتگو " توسط نشر کارنامه در سال هفتاد و شش منتشر شد.

کتاب معرکه اییست!

یعنی چون دریا بندری آدم مهمی در حوزه ی ادبیات ماست ؛این کتاب اهمیت دارد.

دریا بندری در قسمتی از این کتاب راجع به ویرایش حرف های قشنگی زده :

 

حریری : همان طور که می دانید بسیاری از مترجمان مایل نیستند کارشان را به دست ادیتور بدهند،بسیاری از ناشران هم ویرایش را یک خرج زاید و تشریفاتی میدانندو شما چون یکی از بنیان گذاران رسم ویرایش در این کشور بوده اید،من از شما می خواهم این مسئله را برای ما روشن کنید. اصولا ویرایش یعنی چه و ویراستار چه کاره هست؟

دریابندری: اجازه بدهید اول یک داستانی در این باره برای شما نقل کنم؛شاید روشن کننده باشد.

حریری: خواهش می کنم.

دریا بندری:چند وقت پیش یک جلسه ایی برای تاسیس انجمن یا نمی دانم جمعیت ویراستاران ایران در کتاب فروشی "کتاب سرا" تشکیل می شد,مرا هم دعوت کرده بودند. وقتی داشتم بر می گشتم یک تاکسی خبر کردم که مرا به خانه برساند.راننده که ظاهرا اهل محل بود و با کتاب سرا آشنایی داشت از من پرسید که آقا ,اینجا امروز چه خبر بود،خیلی آدم جمع شده بود. گفتم خبر مهم ی نبود، ویراستار ها بودند،می خواستند یک سازمانی برای خودشان تشکیل بدهند. گفت : فرمودید چی ها بودند؟ گفتم ویراستارها. گفت که یعنی چه کاره باشند؟ گفتم کاره ایی نیستند، کتاب ها را درست  و راست می کنند.گفت مگر کتاب را نویسنده نمی نویسد؟ گفتم چرا، ولی بعد که کتاب نوشته یا ترجمه شد این ها هم یک دستی توش می برند. گفت: پس مقام این هایی که  می فرمایید از نویسنده بالاتر است؟گفتم شاید بعضی هاشان اینجور خیال می کنند؛ولی نه، گمان نمی کنم.گفت : پس به چه حقی توی کار بالاتر از خودشان دست می برند؟ خود نویسنده ها چه می گویند؟گفتم گاهی اعتراض می کنند,ولی اینها گوش نمی کنند.راننده عصبانی شد،گفت یعنی چه ،چرا توی این مملکت نویسنده ها باید این قدر حرف زور بشنوند؟گفتم صحبت نویسنده زیاد مطرح نیست، اینها سرو کارشان بیشتر با مترجم هاست.گفت چه فرقی می کند،آقا؟ مترجم هم بنده ی خداست؛این ها به نویسنده ها و مترجم ها زور می گویند، حالا می خواهند برای خودشان سازمان هم تشکیل بدهند؟ گفتم بگذار تشکیل بدهند ، طوری نمی شود. گفت نه آقا، جلو زور را باید همینجا گرفت. اینها اگر سازمانشان را تشکیل دادند فردا برای این مملکت نویسنده و مترجم باقی نمی گذارند. بعد یکهو جلو خودش را گرفت،گفت می بخشید آقا ، خود شما که جزو این جماعت نیستید؟ گفتم نه،یک وقت بودم ،ولی در همان ایام جوانی دست از این کار کشیدم. گفت خوب، در جوانی خیلی اشتباهات ممکن است از آدم سر بزند؛ مهم  این است که آدم به موقع به آشتباه خودش پی ببرد...

متاسفانه فاصله کتاب سرا تا خانه ی ما آن قدر نیست که درراه بشود از صنف ویراستار چنان که باید و شاید دفاع کرد؛ این بود که بحث ما به همینجا ختم شد.بعد پیش خودم گفتم حیف که این داستان موقع رفتن به جلسه پیش نیامد که من بتوانم خلاصه ی گفت و گویم را با آن راننده ی تاکسی برای ویراستار ها نقل کنم و به آن ها تذکر بدهم که در جامعه ی به فول خود حضرات از محبوبیت و احترام" خاص برخوردار نیستند" ؛ ولی بعد دیدم خوشبختانه اینطور نیست....

حریری: چه طور ؟

دریابندری: چون چندی بعد داستان دیگری پیش آمد. در یک روز زمستانی با یکی از دوستانم رفته بودم شمشک برای اسکی. بعد از ظهر که با می نی بوس بر می گشتیم جوان مسلحی جلو ماشین را گرفت و آمد بالا که ببیند یک وقت آدم بدی سوار نشده باشد. ظاهرا قیافه ی دوست من نظرش را گرفت ؛پرسید اسم شما چیست؟ گفت فلان.جوان قانع نشد؛ گفت شغلتان چیست؟ گفت ویراستار. جوان فورا قانع شد و با احترام گفت بسیار خوب بفرمایید....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |