تبليغاتX
ملودی شهر بارانی

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

                         دریا توفان داره وای      باد وباران داره وای

                          

                         احمد عاشور پور؛ پیشکسوت آواز گیلان , دنیا را بدرود گفت 

چقدر خبر بد  زود می رسد, ای وای!

استاد احمد عاشور پور هم از این دنیا پر کشید و رفت. در این بوران و سرمای وحشت زا...

در این روزهایی که در زادگاهش ,انزلی برف کولاک می کند واو که همیشه ی همیشه بیاد خاک زادگاهش بود تا آخرین لحظه...

تنها بیست و شش روز باقی بود که به نود سالگی برسد اما این برف لعنتی نگذاشت که ببیند این روز را...

احمد عاشور پور پیشکسوت موسیقی گیلان و ایران بر اثر بیماری درگذشت.

استاد عاشورپور  هیجدهم بهمن سال هزار و دویست و نود و هشت در غازیان انزلی بدنیا آمد و در طول عمر پربرکت خویش با ساختن ترانه هایی ماندگار و خواندن آنها خاطره ی جمعی همولایتی ها را از صدای زیبا ی خویش آکنده ساخت.

از ترانه های مشهور وی میتوان به : جمعه بازار ,آی جنگی جنگی ساز؛گل بانو,حاج خانمه ی,آفتاب خیزان اشاره کرد.

چندین روز پیش بود که خبر بستری شدنش را در بیمارستان  جم شنیده بودم. دوست عزیزی در تهران به نیابت از من به بالینش رفت . دخترش" ترانو" بر بالینش بود و اجازه ی عکس گرفتن از پدر نداد! دوستم تماس گرفت و ارتباط داد و با دخترش صحبت کردم و دلیل مخالفتش را پرسیدم؟

گفت که پدر به گمانم راضی نباشد که در این وضعیتی که در بستر بیماریست و شلنگ و سرم به او وصل است از او عکس بگیرند!چون همیشه شیک و بسیار بسیار خوش لباس بود.

متقاعد و راضی اش کردم که دوستم ازعاشور پور عکس بگیرد!

عکس های در بسترش  را بعدا در ایسنا گذاشتیم...

سال هفتاد و نه که در مجلسی با او گفتگو میکردیم به ما گفت که وصیت کرده ؛ وقتی که رخت از جهان بر بست او را در بی بی حوریه ی بندر انزلی به خاک سپارند .و حالا دنیا را بدرود گفته بی سرو صدا...

به احترامش کلاه از سر بر می داریم:

 

ای خدای مهربون بگو که ابری بباره بارون

بگو بباره به شالیزارا به دشت و هامون

گیلان و بارونن چون جسم و جان

صفا بی بارون نداره گیلان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 



یک:

نمره ی آخر هفته نامه ی " شهروند " را دیده اید؟

چهل صفحه ی پر و پیمان , علاوه بر مطالب دیگر دارند درباره آخرین دایناسور داستان نویسی معاصر ایران. کسی که آخرین نفر از نسل طلایی این حیطه است که ترو تازه و تمیز مانده هنوز ,در آستانه ی هشتاد و شش سالگی اش:

"جناب ابراهیم گلستان"

اینکه" یزدانی خرم" چطور توانسته اعتماد" آقای گلستان" را برای گفتگویی دیگر ,بعد از کتاب گفتگوی" پرویز جاهد" با وی تحت عنوان "نوشتن با دوربین "بدست بیاورد,یک دست مریزاد و کف مرتب دارد!

هر چند که "آقای گلستان "گفته که این برای آخرین بار است که دارد گفتگو می کند...

در حول و حوش این گفتگو یادداشت هایی هم از:" آیدین آغداشلو ؛احمد رضا احمدی,عطا مهاجرانی ,لیلا نصیری ها و البته مسعود بهنود" هم در این شماره ی "شهروند" منتشر شده است.در این میان یادداشت "نصیری ها" بسیار جذاب و خواندنی است ,چون که هیچ خودش را در نوشتن سانسور نکرده و آنچه که در ذهنش گذشته را بر دایره ریخته ... اما نوشته ی" آیدین آغداشلو" از جنس دیگری ست!

چندی پیش سایت فارسی" رادیو بی بی سی" برشی از گفتگوی تصویری" مسعود بهنود" با" آقای گلستان" را در خانه اش در حومه ی لندن منتشر کرد.

دوستی از سر لطف این فیلم را از اینترنت دانلود کرد و برایم فرستاد که ممونش هستم.

منهای پرسش های "بهنود" که بسیار پیش پا افتاده و عجیب و تکراری بود و از حضرت ایشان بعید بود؛جواب های"آقای گلستان "البته بسیار سنجیده و راه گشا بود.

اینکه جناب "بهنود" توانسته تصویری از" آقای گلستان" و حرف هایش را به سمع و نظر دوستدارانش برساند ممنونش هستم, اما بعد از خواندن مصاحبه ی" آقای گلستان" با" یزدانی خرم" و خواندن یادداشت" آیدین آغداشلو" دیگر دست و دلم نرفت که مطلب " بهنود" را درباره ی "آقای گلستان" تا به آخر دوره کنم!

گویا آن روزی که" بهنود" برای گرفتن گزارش تصویری به خانه ی" آقای گلستان" رفته بود" آغداشلو" هم مهمان" آقای گلستان" بود و دیالوگ زیر بین"بهنود" و" آغداشلو"از زبان" آغداشلو" در می گیرد:

گزارشگری که وقتی آشنای قدیمی من بود و حالا آشنای تازه اوست از راه رسید...آشنای قدیمی مصاحبه تصویری مفصلی کرده بود با" آقای گلستان" و به این اعتبار آمده بود تا نهار بخوریم با هم. نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم و گفتم نوشته هایش را در گوشه و کنار می خوانم و عجب نثر مهمل بی سر وتهی را برای خودش جعل کرده است. پاسخ داد که سن و سالی از او گذشته است و میداند که دارد چه می کند و اشاره کرد به خوانندگانش که ظاهرا خیل عظیمی اند و استقبالشان سند حقانیت او.

اوقاتم تلخ تر شد.گفتم پنج شش سالی از او مسن ترم,اما هنوز هم نمی دانم دارم چه می کنم و سن و سال هم مانند تعداد علاقه مندان تعیین کننده چیزی نیست و یاد آن دوست فیلمسازمان ( منظور کیمیایی ست!) به خیر که به پول پوست تخمه های به جا مانده از تماشاچیان فیلمهایش تفاخر کرده بود! بعد هم دیگر دوستش نداشتم تا آخر آنروز...

 

 

دو:

احمد شاملو را بسیار دوست دارم!

زوایای مختلف زندگی اش را که نگاه میکنی از اینکه هر لحظه اش در زایش و تولید بوده برایم مهم و معتبر و درجه اول است .

اینکه لحظه ؛لحظه از زندگی اش به هیات غولی چند رسانه ایی ؛ از حیث تولید آثار هنری در می آمده برایم غبطه بر انگیز و الگو بوده...

اما از اینکه همیشه در نوشته ها و اشارت های آقای گلستان نیشی به زنده یاد شاملو زده میشده برایم سوال برنگیز بوده و ناباور و ناراحت کننده!

در این گفتگوی "آقای گلستان" با هفته نامه شهروند ؛"یزدانی خرم" از "گلستان" راجع به اختلاف نظر ایشان با "مرحوم شاملو" می پرسد و "گلستان" اینبار شفاف ترین جوابش را در این باره می گوید که تکان دهنده است:

گلستان: من اصلا با شاملو آشنایی نداشتم و اگر هم اختلاف نظر دارم به خاطر حرکت ها و حرف هایی بود که می کرد و می زد.مثلا وقتی می گوید هر وقت نفس تان تنگ شد آنجا باید" ویرگول" بگذارید. آخر این حرف است؛ شاید من با نوشتن چهار کلمه نفسم بگیرد و و "ویرگول" بگذارم؛ شما با هشت کلمه و...آخر "ویرگول" ارتباطی با نفس تنگی ندارد؛ یعنی چه؟تبلیغات درباره یک آدم می چرخد و می چرخد و می چرخد تا آن آدم گردن کلفت به نظر آید و آنوقت به مردم بگوید هر وقت نفس تان تنگ شد" ویرگول" بگذارید؛ اینکه درست نیست.من در عمرم "شاملو" را بیش از دو یاسه مرتبه آن هم کوتاه ندیدم.مثلا آقای این آقای "اعتماد زاده "که آدم با شرفی بود مثل هر کس دیگری مقداری هم نفهمی داشت و بر خلاف بعضی ها مقدار فراوانی انسانیت و اخلاق پاک و درست.این آدم "دن آرام" شولوخوف را ترجمه کرده،بعد آقای" شاملو" برمی دارد و این را بازنویسی می کند؛آخر تو که نه انگلیسی می دانستی ؛ نه فرانسه و نه روسی می دانستی برداشته ایی ترجمه این آدم را جلوی خودت گذاشته ای و بازنویسی می کنی! شاید آقای" اعتماد زاده" این کتاب را غلط ترجمه کرده باشد ، اگراین طور باشد تو چه چیزی داری بگویی؛ عین همین اتفاق برای "گیل گمش" دکتر منشی زاده _ که آدم فاشیستی بود اما این کتاب را فوق العاده ترجمه کرده است – افتاد . آن فارسی ای که دکتر" منشی زاده" برای "گیل گمش" به کار برد فارسی فوق العاده و درجه اولی است . "شاملو" می گفت این بد است و چون اصل آن را گیر نیاوردم آمدم همین را بازنویسی کردم ! شاید آقای" منشی زاده" غلط ترجمه کرده باشد , آن وقت بازنویسی تو یعنی چه ؟ حالا فرض که بد , اصلا ازش اجازه بگیر , اقلا بهش خبر بده , بگو . بنابراین بحث اختلاف نظر نیست , من با این روحیه مشکل دارم . آیا آن رفتاری که با "طوسی حائری" کرد درست بود ؟تمام سکوی پرش" شاملو "ترجمه هایی است که" طوسی حائری" کرده است . "طوسی" این کارها را برای او می کرد . "طوسی" از سال 1318 , 1319 در مجله "اطلاعات هفتگی" ترجمه های درخشان فرانسه چاپ می کرد . درس خوانده بود , زبان می دانست . بعد هم" شاملو" او را از خانه بیرون می کند , خب بکن , اصلا اشکالی ندارد ولی من اختلافی نداشتم با او . با این روحیه . مشکل داشتم , با" آل احمد" هم همینطور , شما یک چیزی را درست کرده اید و گذاشته اید آن بالا و نمی خواهید به آن دست بخورد . سنی ها هم عمر و عثمان و ابوبکر را گذاشته اند و اعتنایی به آل علی نمی کنند . همان طور که بهگ امام حسن" نکردند , بله وقتی شما حمایت از" امام حسین" می کنید دارید با" یزید" مخالفت می کنید که درست هم هست . یا برعکس باید مخالفت کرد , مساله مساله تفکراست . اصلا من چرا دارم این چیزها را می گویم ؟

 

.............

سه:

 

تابو ها شکسته شده!

چه باید گفت در برابر حقیقت غیر قابل انکار؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

رادی بزرگ با زندگی وداع گفت

اینقدر گیجم که یارای هیچ سخنم نیست

ملودی شهر بارانی در سوگ اکبر رادی ناتوان است!

باشد که تا خودم را جمع و جور کنم...

به تمام گیلانیان فرهنگی تعزیت باد این سوگ...

                                              پیمان برنجی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |