تبليغاتX
ملودی شهر بارانی

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

دریا طوفان داره وای          باد و باران داره وای

پیشکسوت موسیقی گیلان ,احمد عاشور پور در بستر بیماریست  

 

"احمد عاشور پور" ,مرد آوازهای دور و دیر گیلانی با مرگ در جدال است. او که خاطره ی  جمعی چندین نسل از گیلانی هاست یک ماهی می شود که در" بیمارستان جم "  تهران بستری ست. " استاد عاشور پور" که هیجدهم بهمن امسال نود سالگی اش را به پایان می رساند به گفته ی پزشکان حال وخیمی دارد.

اولین بار که رخصت دیدار با این پدیده ی موسیقی گیلان نصیبم شد سال 79 بود. او را برای یک گفتگوی جمعی  دعوت کرده بودیم که بی شیله ,پیله آمد و نشست و به کنجکاوی هایمان پاسخ داد.بعد که خودمانی تر شدیم دعوتمان رابرای صرف چای در منزل یکی از دوستان پذیرفت . کلی فیلم از او گرفتیم.

در آن نشست هر کاری کردیم که پیر مرد برایمان از موسیقی بگوید ناخودآگاه حرف را به مسایل اجتماعی و سیاست می کشاند.

یادم هست از علاقه ی بسیار زیادش به پاتریس لومومبا میگفت و اینکه وقتی با همسرش در فرانسه بود, پسرکی سیاه پوست را به فرزندی قبول کرده بود و نامش را پاتریس گذاشته بود و اینکه الان جوان برومندی ست...

از ترانه های بسیار مشهور او می توان به  : جمعه بازار ,جان لیلی و جینگه جینگه ساز و ...اشاره کرد.

برای زنده ماندنش دست به دعا شویم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

 

سیمین دانشور :

اگر می گویند جلال  سووشون را نوشته , بگذار بگویند! باشد این هم مال او!

 

الهام یکتا ( الهام  .م )  ؛نویسنده و منقد  ، به تازگی مجموعه گفتگوهایش را با اهل ادب  که پیشتر ها در سایت مستقل اش آیینه هامنتشر شده بود , بصورت کتابی مستقل تحت عنوان " سخن آیینه ها 1 "  توسط نشر" فرهنگ ایلیا" منتشر کرده است.

"الهام .م "را  از سالهای دور در خاطر دارم؛ زمانی که مجموعه کتاب هایی چون : دفتر آیینه ها ( متن مکتوب نشست های  ادبی که به نقد آثار نویسندگانی چون غزاله علیزاده . منصور کوشان . رضا فرخفال .مسعود خیام. عباس معروفی و... با حضور خود نویسنده ) ؛ مرگ رنگ  ( نقد و بررسی کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی ) و ... را منتشرکرد.

اما این کتاب مجموعه گفتگو هایش است با کسانی چون : آیدین آغداشلو , مسعود احمدی , سیمین بهبهانی , فتح اله بی نیاز , عنایت سمیعی , ناهید توسلی , منیرالدین بیروتی , بنفشه حجازی , حسن شکاری , پرویز خائفی ,احمد قربان زاده ,محمود معتقدی ,ا. کیهان نیا , پیام یوسفی  و سیمین دانشور .

گفتگو ها بعضی هایش بسیار جذاب و خواندنی ست. مثل مسعود احمدی که پیرامون کتاب " دو زن " اش است. یا برش هایی از گفتگو با پرویز خائفی!

اما خواندنی  ترین گفتگو از این مجموعه متعلق به خانم "سیمین دانشور" است.

شگردهای "الهام .م " در این گفتگو بسیار حرفه ایست و مثل راه رفتن روی تیغ می ماند که اگر کوچکترین خطایی کنی , آسیب اش را خواهی دید.

این گفتگو بیشتر درباره ی " جلال آل احمد " است و حاشیه های زندگی وی.

برش هایی خواندنی از این گفتگو را با هم مرور کنیم با این توضیح که طرح بعضی از مباحث در این گفتگو باعث رنجش خانم "دانشور " گردید. اما با نظر خانم " الهام . م" موافق ام که برای ثبت حقیقت  در تاریخ  باید تعارف  را کنار گذاشت:

............

 

. در نامه هایتان بارها به برتری ادبی آقای آل احمد بر خودتان در نوشتن داستان اشاره کرده اید. شاید برای همین هم این شایعه تقویت شده است که " سووشون" نوشته شما نیست و آقای آل احمد آن را نوشته است. در حالی که قلم شما و ایشان کاملا از هم متمایز است. ایشان سرد , بی روح , خشن و عصبی می نوشتند. در حالی که در رمان شما روح ظریف و زنانه ایی موج می زند که لطافت خاصی به اثر می بخشد. به همین دلیل من هرگز نتوانستم این شایعه را باور کنم که " سووشون" نوشته ی ایشان است. آیا زمان آن فرا نرسیده است موضع خود را رک و صریح از این بابت بیان کنید که بر سر این رمان بین شما و ایشان چه گذشته است؟

 

دانشور: من تا حالا چنین حرفی را نشنیده بودم! کی این حرف را گفته؟!

 

. راستش از آن اولین روزهایی که در دوران دانشجویی در کتاب فروشی های انقلاب پا گذاشتم ,این حرفها را شنیدم تا امروز.

 

دانشور : این اولین بار است که این حرف را می شنوم! خیلی هم عصبی ام کرده ا ست.

 

.خیلی  شرمنده ام که چنین حرفی را به شما زدم. من نمی دانستم شما نشنیده اید. چون خودم از بس شنیده ام, برایم خیلی عادی بود. البته معمولا برای شخصیت های نامداری مانند شما چنین اتفاق هایی رخ می دهد و اطرافیان و آشنایان چون مقهور شخصیت و نام تان می شوند , جرات نمی کنند آن چه در افواه هست , به گوش شما برسانند. هر چند چنین برخوردی با کارتان هم اجحاف در حق شماست وهم نشانه ی این که جامعه ما هنوز نمی تواند بپذیرد زنی از شوهرش در کاری برتر باشد.

 

 

 

دانشور : من به شدت این امررا تکذیب می کنم. نثر جلال این طور است: الخ, خزعبلات , ولش کن و... من به او میگفتم آخر " الخ " یعنی چه. بنویس چه می خواهی بگویی. نثر جلال طوری است که اگر آدم فنجان چای در دستش باشد ,می لرزد و می افتد و می شکند. نثر او تلگرافی و عصبی است. من نثرم خیلی آرام و متعادل است.

بعد هم این که , سووشون بعد از مرگ او در آمد . سووشون سال چهل  و هشت چاپ شد. آن وقت هم جلال مرده بود. به علاوه من از اول ازدواجم به سووشون فکر کرده بودم و می خواستم آن را بنویسم. من دکترایم را که گرفتم ,دایی ام دوبار مرا به تعزیه سووشون برد به عنوان کادو. جلال هیچ دخالتی در آثار من نداشت. اگر این طور باشد , "به کی سلام کنم " را که نوشته ؟

با کمال صراحت این شایعه را تکذیب می کنم. رمان من همه اش در شیراز رخ داده. جلال گذرا به شیراز رفته اما در آن جا زندگی نکرده . آن چه جلال نوشته و چاپ کرده , آخرینش  " نفرین زمین" بوده.

 

. البته این هم هست: شما در چند سال آخر زندگی ایشان , رابطه عمیق و دوستانه ایی به هم نداشتید. این رمان هم باید همان زمان نوشته شده باشد. بنابراین از احتمال دخالت ایشان بسیار می کاهد.

 

دانشور: بله. جلال  حتا آن را نخواند. یعنی نرسید بخواند. بعد از مراسم عزاداری او , من سووشون را نوشتم. اگر جلال نوشته بود , یعنی "شمس" می گذاشت من آن را به اسم خودم در آورم؟! حرف احمقانه ای است! اما خوب , اگر می گویند جلال آن را نوشته ,بگذار بگویند! باشد این هم مال او!

 

. این نامه ها و پاسخ های آقای آل احمد حکایت از عشق و وفاداری دو طرفه دارد.هر چند ایشان خیلی تند خو, خشن , عصبی , حسود و بی رحم جلوه می کنند. اما چه شد مردی که این گونه عاشق شما بود و از دوری تان می گفت " از دست رفتم" راه خارج را در پیش گرفت و با زنان دیگر رابطه برقرار کرد؟

 

دانشور : واقعا جلال اول مرا خیلی عاشقانه دوست داشت. تا به اروپا رفت و مانند  لر  دوغ ندیده , چشمش به هیلدا افتاد.

 

. آیا شما این خانم را دیده اید؟

 

دانشور : خودش را ندیده ام. ولی جلال  عکسش را نشانم داد. زن زیبایی هم نیست.

 

. پس چرا ؟

 

دانشور:  وقتی فرنگ رفته , آنجا سرد بوده , زنان هم به آسانی به دست می آمدند یا عشوه گری می کردند . مرد را جان به جانش کنی ,تنوع پرست است . او هم به خود این اجازه را داد. این آخری ها فکر نکنم جلال مرا دوست می داشت یا خیلی مبتلایم بود.

 

.........

 

. در دو سه جای نامه ها تان آمده است که ایشان در فراق شما به تریاک رو آورده اند. چرا روشنفکری که در سیاست آن گونه یکه تاز بود و برای عالم و آدم خط مشی تعیین می کرد , در زندگی شخصی چنین ضعفی نشان می داد؟ سوالم را کلی تر می کنم. چرا روشنفکر ما اصولا در زندگی شخصی چنین منفی عمل می کند و به افیون رو می آورد؟

 

دانشور: آل احمد تریاکی نشد! گاهی با نیما می کشید.....

 

.................

 

خواندن این کتاب واین گفتگوی ویژه توصیه می شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

 

 

کتاب آخر "مارکز" , که با ترجمه ی "کاوه میر عباسی"  با عنوان نچسب "خاطره ی دلبرکان غمگین من" در ایران منتشر شده ( هر چند که در شناسنامه ی کتاب, ناشر فراموش کرده نام اصلی را از کتاب بزداید! و همان عنوان اصلی خاطرات روسپیان غمگین من  را چاپ کرده!) پر از غلط  چاپی است. این مشکل از" انتشارات نیلوفر" که ناشری ست معتبر ، کمی  دور از ذهن و باور نکردنی است.

اما از وقتی که ترجمه ی بدون سانسور" امیر حسین فطانت "در اینترنت منتشر شد ,کمی کنجکاوی ام گل کرد و چند فصلی را با هم تطبیق دادم  آنگاه کمی به ترجمه ی" کاوه میر عباسی" بدبین شدم!

"مارکز" در فصل دوم کتاب درباره ی نوستالژی و حسرت گذشته ،تعریفی اعلاء و درجه یک به خواننده ارائه می دهد .شخصیت داستان که یک روزنامه نگار است و به سن کهولت رسیده در ستون ثابت خود در روزنامه یی و با گذشت زمان و تغییر بنیادین خیلی چیزها ؛همچنان به سبک و سیاق گذشته می نویسد…

ببینید در ترجمه ی" کاوه میر عباسی" چه بلایی به سر این قسمت آمده و آنگاه ترجمه ی" امیر حسین فطانت" را بخوانید:

 

صفحه 43 از" خاطره ی دلبرکان غمگین من" با ترجمه ی" میر عباسی" :

 

فقط یادداشت هایم در روزنامه مثل سابق ماندند. جوان ها علیه شان قد علم کردند, پنداری مومیایی کهنسالی باشند که باید نابود شود, ولی من در نگارش شان همان لحن قدیمی را حفظ کردم, ذره ایی کوتاه نیامدم و قاطعانه در برابر نو آوری ها ایستادم. گوشم به هیچ حرف و نظری بدهکار نبود. چهل سال از عمرش می گذشت و روزنامه نگاران نورسیده  اسمش را گذاشته بودند " ستون مودارا حرومزاده". سردبیرآن هنگام مرا به دفترش احضار کرد تا از من بخواهد همرنگ جماعت بشوم و با جریان های جدید همسویی نشان بدهم. با لحنی رسمی , مانند کسی که به کشف بزرگس نائل شده باشد, گفت : دنیا پیش می رود . به اش گفتم , بعله پیش می رود , اما زمین کماکان دور خورشید می چرخد. یادداشت یکشنبه ام را حذف نکرد چون کسی پیدا نشد که بتواند تلگراف ها راپیاده کند. امروز یقین دارم حق با من بود و علتش را هم می دانم. نوجوانان نسل من چنان به زندگی ولع داشتند که با جسم و جان خیال پردازی درباره ی آتیه را به فراموشی سپردند, تا واقعیت خشن به آنها آموخت آینده آن طور نبود که در رویا می دیدند و در نتیجه دلتنگی و حسرت گذشته را کشف کردند.یادداشت های روز یکشنبه ی این حقیر , مانند بنایی باستانی میان ویرانه های ایام پیشین ,انتظارشان را می کشیدند تا پاسخگوی نیازشان باشند ,و ملتفت شدند فقط به درد سالمندان نمی خورند بلکه برای جوانانی هم که از پیر شدن نمی ترسیدند مفید بودند. یادداشتم دوباره به جای اولش برگشت….

 

صفحه 40 از" خاطرات روسپیان غمگین من" با ترجمه ی  "فطانت" :

تنها چیزی كه بر همان روال سابق ادامه یافت یادداشت های من درروزنامه بود.نسل جدیدباآنهاهمچون اجسادمومیایی گذشته كه بایدنابودمیشدند دست به گریبان شد،امامن آن ها را بر همان روال سابق و بی تغییر در مقابل امواج نوگرایی نگاه داشتم. نسبت به همه چیز كر بودم .چهل سال ادامه داده بودم اما روزنامه نگاران جوان آن را ستون نافهم حرامزاده نام گذاشته بودند. مدیر آن زمان مرا در دفتر كارش احضار كرد و ازمن خواست كه خود را با امواج جدید هماهنگ كنم. با حالت رسمی ودرست مثل این كه اوهمین حالا آن را اختراع کرده باشد به من گفت:

دنیا داره پیش می ره. گفتم:آره داره پیش می ره ولی دور خورشید می گرده. چون

نتوانستند خبر پرداز دیگری پیدا كنند یادداشت های هفتگی من ادامه یافت. امروز می دانم كه حق بامن بودوچرا.نسل جوانان آندوره،حریص به زندگی كلاًآینده رافراموش کردندتااینكه واقعیت به آنهاآموخت كه آینده آن گونه كه آرزومیكردند نشدوغم گذشته هارا خوردند مقالات

هفتگی من همچون كتیبه های باستانشناسی درمیان خرابه های گذشته بود ومتوجه شدندكه نه فقط برای پیرها بلكه برای جوانانی هم كه از پیری نمی ترسند نوشته شده. بار دیگرمقالات من به بخش سردبیری و در شرایط به خصوصی حتا به صفحه اول منتقل شد...

نمی دانم چرا یاد ترجمه ی" کاوه میر عباسی" از کتاب" زنده ام که روایت کنم" مارکز افتادم!

کتابی که نصفه کاره هنوز روی دستم مانده!

 

بعد التحریر:

 

راستی کسی از امیر حسین فطانت خبری دارد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |