تبليغاتX
ملودی شهر بارانی

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

 

1. حتما برنامه ی "باز هم زندگی " بیژن بیرنگ را در شبکه ی 4 ،شب جمعه ها دیده اید. "بیرنگ یک برنامه اش را به کتاب مستطاب آشپزی  ؛ تالیف جناب نجف خان دریابندری اختصاص داده بود. این برنامه چندین و چند بار پخش مجدد شد و اینقدر جذاب و دیدنی بود که آدم حیفش می آمد دوباره نبیندش!

کتاب" مستطاب آشپزی" ؛ علیرغم مشکلات عدیده ای که دارد ،از جمله تهیه ادویه جات و مواد خوراکی که پیدا کردنش کار حضرت فیل است؛ کتابی است که از فراز تجربه ی زیستن یک عمر زندگی مفید می آید.

این کتاب مقدمه ایی بسیار جامع درباره ی اصول آشپزی کردن دارد که بسیار واجب الخواندن است برای هرایرانی که از خوردن لذت می برد...

2." بیژن بیرنگ" در برنامه اش  آنقدر صمیمی و صادقانه با "دریابندری" و همسرش ،"فهیمه راستکار" روبرو شد که آدم حیران می شد!

و حسرت می خورد که چرا آدم هایی مثل "نجف دریابندری" در تلویزیون ایران اینقدر دیر یاب هستند؟!

2. 21 تیر ماه در رشت برای زنده یاد دکتر" محمود بهزاد " مراسمی برگزار شد.

یادش بخیر دکتر" بهزاد" تا روز قبلش در بیمارستان بستری بود و اصلا امید نبود که بشود او را برای مراسم حاضر کرد! هر چند که پیر مرد با تمام حسی که به ادامه ی زندگی داشت ؛آنهم در 94 سالگی ! روبراه شد و به مراسم آمد.

برنامه با تلاش فارغ التحصیلان دبیرستان البرز تهران ؛ که دکتر"بهزا"د زمانی معاون این دبیرستان بود برگزار شد.

یکی از سخنرانان مراسم" نجف دریابندری" بود که البته همراه همسرش؛" فهیمه راستکار" آمده بود به رشت.

سالن مراسم لبالب از مهمانان شده بود...

وقتی نوبت صحبت های "دریابندری" شد ؛خیلی مختصر و مفید از سالهایی گفت که با دکتر" بهزاد" در موسسه ی "فرانکلین" همکار بود و به این نکته اشاره کرد که هر وقت که کشوی میز دکتر "بهزاد"باز بود و "دریابندری" نظاره اش می کرد از اینکه همه چیز در کشو، سر جایش بود و پاکیزه ,از خودش خجالت می کشید!

یادش بخیر دکتر" بهزاد" که با آن حال مریضش وقتی که به روی سن آمد فقط چند جمله گفت:

ابتدا از حضور مردم تشکر کرد و آنگاه گفت که در اینجا خیلی از آقایان رو می بینم که شکم های بر آمده و چاق دارند!  از من این نصیحت رو گوش کنید. صبحانه کامل بخورید. در نهار امساک کنید و شب با شکم گرسنه بخوابید!

پیرمرد راز جاودانگی اش را بازگو کرده بود و ما نفهمیدیم!

همسرش می گفت قبل از اینکه به خواب ابدی برود برای فردایش هم برنامه ریخته بود ؛اینکه چکار ها باید برای فردایش انجام دهد....

3.خوردن و آشامیدن لذت دارد.اما درست خوردن و نوشیدن هنری والا تر است که هر انسانی به گمانم بدون سعی و تلاش نمی تواند به آن دست پیدا کند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

 

دکتر" محمود بهزاد"  عصر پنجشنبه  , هشتم شهریور در سن  نود و چهار سالگی  در زادگاهش , رشت درگذشت.

دکتر" بهزاد" در سال 1292 در رشت بدنیا آمد. او جزء اولین مولفین کتاب های درسی در ایران بود. همچنین ترجمه ها و تالیفات وی بالغ بر 98 جلد کتاب می باشد.

دکتر بهزاد در سالهای پیش از انقلاب  معاون دکتر مجتهدی در دبیرستان البرز تهران  و همچنین ویراستار موسسه ی فرانکلین بود.

گفتنی است در 21 تیر ماه امسال طی مراسم باشکوهی که در رشت برگزار شد از مقام علمی او تجلیل بعمل آمد. در این مراسم  نجف دریابندری ,هوشنگ منتصری, اسفندیار معتمدی و جمعی از دانش آموختگان دبیرستان البرز سخن گفتند.

مراسم تشییع پیکر دکتر محمود بهزاد سه شنبه 13 شهریور در گورستان سلیمانداراب رشت برگزار خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

 

1. اواسط فیلم دلم می خواست از در سینما بزنم بیرون و خودم را خلاص کنم از جفنگی که بر پرده داشت نمایش داده می شد.

خب سابقه ندارد که برای فیلم این کارگردان چنین تصمیمی بگیرم! تا همان فیلم ماقبل آخرش , «حکم», میشد که جدی اش گرفت و دل به دنیای اش داد .اما بااین افتضاحی که بنام «رییس» ساخته  وبه خورد مخاطب داده دیگر...

2. اوایل دهه ی هفتاد بود و قحط سالی وسایل ارتباط جمعی. و ما تشنه ی خواندن و دانستن . همین که سر ماه میشد دکه های ی مطبوعاتی خیابان های شهر محل سرک کشیدن بی نتیجه بود! مجله «فیلم» نیامده بود, «گردون» عباس معروفی هم. و البته جناب «آدینه» و «دنیای سخن».

منصور کوشان «تکاپو» داشت و روزنامه ی« ابرار»  ضمیمه ای سینمایی که غنیمتی بود برایمان ...

در همان سالها بود که  سینما برایم جدی شد. آن هم بواسطه دوستی که چندین و چند سال از من بزرگتر بود." حسین" رفیق دایی بزرگم بود و البته آشنایی که همه ی محل میشناختندش .اهل خبر بود و خواندن .اهل محل صدایش میکردند:" حسین پنتاگون" !

فیلم" دندان مار" را که" مسعود کیمیایی" ساخت تشویقم کرد برای دیدنش  . و این چنین بود که مرا آلوده ی دنیای این  کارگردان کرد.تفسیر میکرد و توضیح میداد از حرف های پس ذهن کارگردان . موتیف خوشایند رفاقت که مثل نخی در تمام کارهای کیمیایی  تکرار میشد برایم جذبه یی وحشتناک داشت." حسین "حس شهودی را یادم داد که تا  سر همین فیلم آخرمسعود کیمیایی دست از سرم برنداشت!

3.فیلم " ردپای گرگ" که در تهران اکران شد شبانه راهی پایتخت شدم برای دیدنش! و چه لذتی داشت اینکه 24 ساعت بیدار باشی و پاهایت گز گز کند از خستگی و بخواهی که اکران اول فیلم کارگردان محبوبت را ببینی!..."فرامرز قریبیان" با اسب در خیابان" فردوسی" بر خلاف جهت اتومبیل ها  یورتمه میرفت وآمرزیده" منوچهر حامدی" با بوی دوست جان داده بود. "سعید پیردوست" چاقوفروش کوربود  و" گلچهره سجادیه "معشوقی که به پای عشقش مانده بود...

تجارت  را در سینما" آزادی" مرحوم دیدم . فیلم نچسبی بود اما خب نمی شد که  این را گفتن!

آخر قرار بود هر چه را که کارگردان محبوبت ساخته تایید کنی!

مجله فیلم چند نقد  منفی برای این فیلم نوشت و البته جواد طوسی , منتقد همیشه مثبت! با اما اگر هایی این چنین نوشت :

مجموعا " تجارت" یکی از شخصی ترین فیلم های کیمیایی به شمار می آید. اما چرا او در تصویر این حدیث نفس و دنیای شخصی اش ,همچون فیلم غزل و ردپای گرگ موفق نیست؟...گویا "فیلمساز دلی " را باید به حال خود گذاشت تا رها شود و تسکین یابد. این حدیث نفس ,گاهی با حال و روز من جور در می آید و با آن همدل و همراه می شوم و گاهی هم زیاد با دنیا و شرایط روحی من و دغدغه هایم در آن مقطع همخوان نیست و به وجدم نمی آورد...

وکیمیایی

 سال 74 "ضیافت " را ساخت. و سفر شبانه ی من به پایتخت همچنان ادامه داشت.

"ضیافت" فیلم بدی نبود اما  فیلمی دوپاره بود .پاره ی اول که محشر بود و پاره ی دوم که فقط ساخته شده بود تا فیلم تمام شود!

اما "سلطان"...

مجله گزارش فیلم که" نوشابه امیری" و" هوشنگ اسدی"  بانیان اش بودند  هرماه  مراسم اکران ماه داشتند و فیلم های شاخص را با حضور عوامل سازنده نمایش می دادند و سلطان را  هم نمایش دادند!

و خب طبق معمول شال و کلاه کردم برای رفتن!

محل مراسم سینما "صحرا" بود و همه آمده بودند: کیمیایی ,پولاد,سامان مقدم,هدیه تهرانی,کارن همایون فر,پرچمی,خیامی,پروین سلیمانی ,دکتر امید روحانی و مجری هم بهروز رضوی بود.

از فیلم  بسیار خوشم آمده بود! کیمیایی اینبار عاشقانه ی غریبی ساخته بود .

و...

کیمیایی  بعد  از آن "مرسدس" را ساخت  و  بعد ِ آن "فریاد" را که بسیار دوستش دارم!

4. "مسعود کیمیایی " سخنور غریبی ست! و البته  زندگی شخصی اش هم بسیار غریب و یکه است. "کیمیایی "  هر بار که فیلمی میسازد  , قبل از اکران آن بسیار درباره اش می  گوید !

از ایده ها و فکر هایش ؛ از تمام حرفهایش!   ولی آنگاه که فیلم را نگاه می کنی دریغ از ذره ایی آن حرف ها و حدیث ها در متن فیلم!

این حرفم از تجربه ی دوره ی حداقل  ده ساله ی  حرف هایش می آید ! ( نگویید پرت می گویم! چرا که  حتی خطی و خبری را از کیمیایی در این ده سال در آرشیو خانه ام حفظ  کرده ام!)

5.جواد طوسی  , منتقد همیشه یار "کیمیایی "در ماهنامه ی فیلم شماره 365 _ دی ماه 86 _ در نقدی تحت عنوان "مرام یعنی من" پروسه ی تعصب بی بنیان نسبت به یک آدم را از پی فکند!

آخرین جملات " طوسی "در آن نوشته ,بعد از خبط هایش در تمام این سالها بسیار زیبا بود:

پیاده و بدون  ماشین بنزت بیا . عشقا رو تو پیاده رو می شه شناخت!

هر چند که جناب کیمیایی در پاسخ  به  انتقاد این منتقد بدبختی که همیشه لی لی به لالالیش میگذاشت او را هم از تیغ گذراند!

6.هنوز هم برایم قابل تصور نیست که جناب  "کیمیایی " چنین مزخرفی را تحت عنوان فیلم " رییس" روانه ی پرده ی سینمای ایران کرده!

7. دلم میخواهد ازش....

 

 

 

....................

 

 

بعد التحریر:

 

حسین پنتاگون  چند سال پیش خودکشی کرد و   دنیا را بدرود گفت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |