تبليغاتX
ملودی شهر بارانی

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

۱. استاد شجریان چشم و چراغ موسیقی این مملکت است. این را نه که این گفته ام بلکه کارنامه ی پربار این پدیده ی موسیقی معاصر میگوید.

۲.شجریان در سالهای پس ازجدایی از "پرویز مشکاتیان" به تصنیف سازی برای اجراهای خود پرداخت که با مرور این کارها می توان با قاطعیت گفت که بقول " مشکاتیان" پهلوان آواز ایرانی می بایست در همان وادی آواز و تصنیف باقی بماند , نه که آهنگ بسازد! گواه حرف هایم اینکه کدام اثر از ساخته های استاد در حافظه ی مردم مانده؟

 ۳.در سال 1376 اثری از استاد شجریان منتشر شد که بسیار پرفروش شد و مورد استقبال بی شمار از مردم از جمله نسل جوان ِ گریزنده از موسیقی سنتی گردید: شب ,سکوت ,کویر آهنگساز این اثر بی بدیل " کیهان کلهر " بود و نوع آوری های این پدیده ی موسیقی ایران بعد از سالها از ساخت این اثر ,هنوز شنیدنی و قابل اعتناست. 

۴. استاد شجریان در پای تمام نوشته هایش امضای مشهوری دارد به این عنوان : خاک پای مردم ایران!

۵ .استاد شجریان در خرداد ماه امسال در طی تورهای موسیقی اش با گروه جدیدش در اروپا چند گفتگو با بی بی سی و رادیو آلمان داشته که در قسمتهایی از این گفتگو در مقابل پرسشگر اینگونه سخن گفته:من زبان مردم هستم و با مردمم زندگی میکنم. مردمی که در طول تاریخ درد کشیده و زندگی کرده اند,اماهویت اشان را حفظ کرده اند... شجریان در پاسخ به خبرنگار بی بی سی که به کارهایش انتقاد داشت و از سوی شنوندگان این نکته راطرح کرد که در این کنسرت ها چیز تازه ایی نشنیده اند , گفت : حرف شان را قبول ندارم! شما از یک هنرمند چند سال انتظار پرکاری وخلاقیت دارید؟همین که من کنسرت اجرا می کنم باید ممنون باشید! من در حال گذراندن بازنشستگی هستم.کسانی که از ما کار نو می خواهند سخت در اشتباهند. شیوه ی ما شیوه ی مشخصی است. ما نمی توانیم شیوه ی کارمان را عوض کنیم, همان طور که شما نمی توانید به سعدی بگویید که شعر غیر سعدی بگو...اینها توقعات بی جایی است که مردم از ما دارند!

۶. قضاوت بعهده ی خواننده و اینکه خاک پای مردم کجا و اینگونه تاختن به مردم کجا! دروغ می گویم؟

 

بعد از نگارش :

 

گویا جلال ذوالفنون هم  به گفته های شجریان جواب داده  که تند و تیز هم نوشته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

محمد هاشم اکبریانی – روزنامه نگار  و شاعر-  دبیر مجموعه کتابهایی ست بنام تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران.وی تا کنون کتابهایی را درباره ی هدایت,گلشیری ,بهرنگی و ...روانه ی بازار کرده است. تازه ترین کتابش درباره ی لیلی گلستان,  گفتگوی بلند است با این مترجم. لیلی گلستان فرزند ارشد ابراهیم گلستان است و علاوه بر این همسر سابق نعمت حقیقی – مدیر فیلمبرداری فیلمهای شاخصی چون داش آکل ,گوزنها و... و مادر مانی حقیقی  و خواهر آمرزیده کاوه گلستان.

در قسمتی از این گفتگو مصاحبه گر از او درباره ی آشنایی اش با  شاملو می پرسد و وی اینگونه می گوید:

بعد از انقلاب با او آشنا شدم.یکی دو ماه پیش از مرگ شاملو , برادرم کاوه به من خبر داد که قرار است برای تلویزیون سوئد  با شاملو مصاحبه کند. سوالات را به شاملو داده بود و حالا داشت می رفت برای مصاحبه. من هم اظهار علاقه کردم و با او رفتم. رفتیم به خانه اش در فردیس کرج.یکپایش را بریده بودند و روی صندلی چرخ دار نشسته بود و پتویی روی پایش انداخته بودند و زار و نزار. از دیدنش خیلی حالم بد شد. زن نازنین اش هم مثل فرشته از او پرستاری می کرد.شاملو با چشمان بسته و حال نزار به ما خوشامد گفت و تقریبا خواب بود.کاوه ,برادرم جا خورد.نمی دانست حالا چگونه شاملو می خواهد به سوالات جواب دهد. گیج شده بود.با دستیارش دوربین را گذاشتند و نورها را تنظیم کردند و به آیدا گفتند که حاضرند.به یکباره شاملو بیدار شد.بیدار بیدار. موهایش را مرتب کرد و آیدا مقواهای بزرگی را که رویش جواب ها را با خط درشت نوشته بود گذاشت جلوی روی او.به طوری که در کادر دوربین دیده نشود! و او شروع کرد با آن صدای سحر کننده , زیبا,زنده و قبراق جواب ها را دادن! من داشتم شاخ در می آوردم که عجب توانایی و انرژی این آدم دارد؛ عجب آرتیستی است!بامزه اینجا بود که بین سوال ها دوباره شل می شد و می خوابید! و تا دوربین راه می افتاد؛دوباره سرحال جواب میداد. زنش آیدا روی زمین نشسته بود و مقواها را دانه دانه می گذاشت و بر می داشت و او از روی مقوا جواب ها را می داد.

فیلمبردای که تمام شد ؛ شاملو با چشمان بسته و خسته از این همه فشار و تلاش , به من رو کرد  وگفت کدام شعرم را برایت بخوانم؟ من هم گفتم همان را که بلدرچین را کباب می کنید! کلی خندید و شروع کرد به خواندن. به برادرم اشاره کردم دوربین را روشن کند,که کرد. شاملو شعر می خواند و من آرام اشک می ریختم.

شب عجیبی بود. یادم می آید از کرج تا تهران در ماشین گریه کردم. کاوه هم مدام سر تکان می داد و می گفت :عجب!

حالا هر دویشان دیگر نیستند. نه کاوه و نه شاملو.

روزگار غریبی ست نازنین...

 

...............................

کتاب محشری ست و نشر ثالث آن را منتشرکرده که خواندنش بسیار لذت دارد....
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |