ما از نژاد آتش بوديم
همزاد آفتاب بلند اما
با سرنوشت تيره ي خاكستر. ![]()
......
اين قسمتي از شعربلندي ست كه هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سايه ) در سال 58 براي مرتضي كيوان سرود.
"سايه" كه در سال 1306 در رشت باراني بدنيا آمد يكي از سرآمدان غزل معاصر است. با اينكه در روزگار كنوني اين گونه ي شعري مخالفيني سرسخت دارد ,اما زيبايي و فخر كلام "سايه " انكار نشدني ست.
درباره ي وي ميشود بسيار نوشت .همانگونه كه روزنامه ي توقيف شده ي "شرق " در تير ماه سال 85 ويژه نامه ايي را به وي اختصاص داد كه در آن افرادي چون : شفيعي كدكني,محمد رضا لطفي,مسعود كيميايي,مسعود بهنود,عبداله كوثري و...
از "سايه" نوشتند. اما در اين ميان جاي خالي يك گفتگو با وي خالي بود!
من به شخصه بياد ندارم كه "سايه " با نشريه اي و يا اصلا در جايي گفتگو كرده باشد!
به يقين ميتوان گفت كه "هوشنگ ابتهاج" در عمرش تاكنون مصاحبه نكرده است.
و حالا بايد خبري را بگويم كه اين طلسم گويا شكسته شده است. من كه با خواندنش هيجان زده شدم! ماجرا از اين قرار است:
ماهنامه " نگاه نو" كه آقاي "علي ميرزايي " سردبير و مدير مسئولش است در آخرين شماره اش ( نمره ي 73 اردي بهشت 86) ويژه نامه ايي خواندني را براي "سايه " تدارك ديده كه در يكي از مطالبش "ميلاد عظيمي" نوشته ايي دارد به اين مضمن كه خلاصه وار مي آورم:
روز يكشنبه 7 خرداد 85 ساعت 8 شب با دلهره و شرم بسيار به منزل "سايه" تلفن كردم.لحني جدي و قاطع داشت. خودم را ,مردد,معرفي كردم. ايشان گويا يادداشت مرا (مقاله ايي راجع به به غزل ايشان كه در روزنامه شرق چاپ شد) ديده بودند و به هر حال نام مرا به جا آوردند....عاقبت لحظه ي ديدار رسيد. ..راس ساعت 5 به حضور "سايه" رسيديم. ايشان با مهرباني و لطف به پرسشهاي ما پاسخ داد و از خاطراتش گفت. ما لحظه به لحظه شيفته تر ميشديم و خيلي زود فهميديم كه زير چهره ي جدي و اي بسا عبوس اين مرد كه در دقايق ابتدايي ملاقات قلبمان را لرزانده بود چه مهرباني بزرگي پنهان است. تصور ما اين بود كه ديدارمان با "سايه" بيش از نيم ساعت طول نخواهد كشيد ولي تا ساعت 5/2 بامداد روز بعد در منزلشان بوديم!... به سايه تلفن ميكرديم و براي ديدار مجدد مدام در پي بهانه بوديم. تا اينكه از سر كرامت و لطف گفت : تو خود بهانه ي خويشي پي بهانه مگرد...و با اين سخن پروانه ي ديدار هاي بعدي صادر شد. در طي دو جلسه ي طولاني ديگر و با ملاحظه ي انبوه فوايدي كه از حالات و سخنان سايه فوران ميكرد , به اين فكر ( به قول ايشان :شيطاني!) افتاديم كه خاطرات و افاضات ايشان را ضبط كنيم. من ميدانستم "سايه" از هر گونه مصاحبه ( به تعبير خودش : بر سر بازار برده شدن) گريزان است...به هر حال استاد في الجمله كليات طرح ما را پذيرفتند , يعني پذيرفتند كه در سه عرصه ي " حافظ پژوهي" , "خاطرات" و " تاملات بلاغي و ادبي" خود بي هيچ آداب و ترتيبي با ما صحبت كنند نه مصاحبه...تاكنون 70 جلسه با سايه داشته ايم كه حاصل آن تقريبا 600 ساعت صوت و تصوير و انبوهي عكس است...ماحصل مصاحبه با سايه را در چند موضوع زير تنظيم و به مشتاقان عرضه خواهيم كرد:
الف) خاطرات , مشتمل بر رويدادهاي زندگي شخصي ,هنري ,اجتماعي و سياسي سايه و داوري او درباره ي جريان ها و شخصيت هاي ريز و درشت ادبي ,موسيقي .سياسي و..
ب)بلاغت و بوطيقاي سايه , كه عبارت از دريافتهاي ناب ادبي و هنري سايه و مباحث دقيق و ظريف مربوط به شعر و نقد شعر و نقد عملي برخي از آثار اعاظم متقدمان و معاصران و نيز نكته هاي نغز در باب زواياي باريك شعر خود سايه
ج)حافظ, در اين كتاب سايه به تفضيل درباره ي روش تصحيح و دلايل انتخاب ضبطهاي ديوان مصحح خود سخن ميگويد..
در كنار كتابهاي سه گانه فوق سه كتاب ديگر نيز در دست تهيه داريم:
الف) گفت وگوهايي با معاريف فرهنگ و ادب ايران و نيز نزديكان سايه درباره ي جوانب مختلف زندگي وشخصيت و كارنامه ب فرهنگي او...
ب)مجموعه اي شامل اسناد و نامه ها و يادگارها و عكسها
و...
........
دست مريزاد به اين همت بلند. بي صبرانه روگشايي اين كتاب ها را انتظار ميكشيم
# عنوان نوشته اي از مسعود بهنود
سكانس 1 , روز , ساعت 30 / 17 پنجشنبه 15 ارديبهشت
" بيژن " اگر زنده بود يك ( ... ) شعري الان بارت مي كرد !
آقاي " ميم " اين را گفت و آقاي " نون " يك دو هزار توماني بطرفم دراز كرد و گفت : بهت مياد اين شغل شريف !
" بيژن نجدي " را , سنگش را , سنگ قبر سياهش را شسته بودم آخر . ظرف سركه " وردايي " آن پائين افتاده بود و تانكري كه آب نداشت و آب باريكه اي از آن بيرون مي ريخت .
آقاي " ميم " گفته بود : آخر هفته برويم " الواتي " . زن و بچه ها را در خانه گذاشتيم و آقاي " نون " را هم با خود همراه كرده بوديم . آقاي " ميم " سر خر را ول كرده بود طرف لاهيجان و نپرسيديم كجا ؟ و رفته بود تا كه به آن سر بالايي رسيده بود . از لا بلاي باغ هاي چاي گذشته بوديم . " شيخ زاهد گيلاني "هم همان جا كه بيژن خواب بود ,خوابيده بود .
آقاي " نون " كه شاعر بود و شعريده هايش! را قبلا كتاب كرده بود پرسيد : سال نجديه ؟! ... و دوباره پرسيد !
... : خاك بر سر توي شاعر كه نمي داني ...
آقاي " ميم " اما متفكرانه روي سنگ " بيژن " نشسته بود تا كه خيس اش كردم!
, سنگ قبر را ...با ظرف نيمه پر سركه "وردايي"...
سكانس 2 , همان روز , مكان : مقبره كنار گورستان
شمع ندارند اينجا ؟! آقاي " نون : كه شاعر بود اين را پرسيد !
آقاي " ميم " اما رفته بود داخل مقبره ي " شيخ زاهد " و پرسه ميزد لابلاي جمعيتي كه براي زيارت آمده بودند .
آقاي " نون " صد توماني نداشت ! صد توماني را من دادم براي اداي نذرش كه روشن كردن شمع بود !
من روشن كردم و يكي را خودش و يكي را هم به آقاي " ميم " داد و يكي هم در جيبش ماند .
سكانس 3 .... داخل ماشين
محسن نامجو دارد داد و فرياد مي زند :شقايق نرماندي...
سكانش 4 ...
چرا اين آينه ها ما را آن قدر پير نشان مي دهد
شايد ما به راستي پير شده ايم
...
احمد رضا احمدي
چند روز پيش بعد از مدتها انتظار فيلم " بيست انگشت" مانیا اکبریرو ديدم. حتما فيلم "ده " عباس كيارستمي رو ديديد. بازيگر زن فيلم ,"مانيا اكبري" اين فيلم رو ساخته.
فيلم در هفت پلان اتفاق مي افته و درباره ي رابطه ي يك زوج در زمان معاصر است و پر از ريزبيني هاي يك زندگي مشترك.
"مانيا اكبري" ,كه بعد از اين فيلم دچار مرض سرطان شده, چنان وارد مسائل جزئي يك زندگي ميشه و اون رو به كنكاش ميكشه كه آدم رو درگير اين نهفته ها ميكنه...
ديدن اين فيلم به گمانم جزو واجبات است...
