فكر كن چند سال پيش, خواسته ايي ازدواج كني ! آنهم بنا به علتي, ازدواجي از نوع انتحاري!
خب بعد از آشنايي با دختر خانم مزبور باب رفاقت سر ميگيرد و چندي بعد طاقت از كف ميرود و كساني روانه ي ماموريت خطير پيغام رساندن به خانواده ي محترم اش ميشوند.
نتيجه مي شود اين :
خانم مزبور كه راضي ! اما خانواده محترم ناراضي!
برادر بزرگتر ومحترم ايشان مي فرمايند كه:
بنده ثبات شغلي ندارم و موضوع منتفي است! ( قابل توجه اينكه بنده ي سراسر تقصير مدت 12 سال مي شود كه در يك شركت كار ميكنم !)
خب من هم كه عادت به اصرار بيش از اندازه ندارم بعد از يكي ,دوبار ديگر پيگيري و نتيجه ندادن وبلاتكليفي از جانب خانم محترم مورد موضوع بي خيال همه چيز ميشوم و ميروم پي كار خودم براي هميشه...
و اين ميگذرد...
اما در ابتداي سال جديد از جانب شركت محل كارم مامور ميشوم كه سرپرستي عده اي كارگر روزمزد ( حدود 120 نفر) را در اداره اي بعهده گيرم.
اما بشنويد از طنز و بازي روزگار :
آقاي برادر بزرگتر خانم مزبور جزو همان 120 نفر كارگران است!!
صبح به صبح جناب آقاي مزبور بايد تشريف بياورد به اتاقم براي حضور غياب و فرستادنش به محل كار همان روز!
روز اول كه چشم در چشم هم شديم قيافه ي ترس خورده اش ديدني و ترحم برانگيز بود...
دلم برايش سوخت كه به چنين عذابي دچار شده.
