تبليغاتX
ملودی شهر بارانی

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

 

فكر كن چند سال پيش,  خواسته ايي  ازدواج كني ! آنهم  بنا به علتي,  ازدواجي  از نوع انتحاري!

خب بعد از آشنايي با دختر خانم  مزبور  باب رفاقت سر ميگيرد و چندي بعد طاقت از كف ميرود و كساني روانه ي  ماموريت خطير پيغام رساندن به خانواده ي محترم اش  ميشوند.

نتيجه مي شود اين :

خانم مزبور كه راضي ! اما خانواده محترم ناراضي!

برادر بزرگتر ومحترم ايشان مي فرمايند كه:

بنده ثبات شغلي ندارم و موضوع منتفي است! ( قابل توجه اينكه بنده ي سراسر تقصير مدت 12 سال مي شود كه در يك شركت كار ميكنم !)

خب من هم كه عادت به اصرار بيش از اندازه ندارم بعد از يكي ,دوبار ديگر پيگيري و نتيجه ندادن  وبلاتكليفي  از جانب خانم محترم مورد موضوع بي خيال همه چيز ميشوم و ميروم پي كار خودم براي هميشه...

و اين ميگذرد...

 

اما در ابتداي سال جديد از جانب شركت محل كارم مامور ميشوم كه سرپرستي عده اي كارگر روزمزد ( حدود 120 نفر) را در اداره اي بعهده گيرم.

اما بشنويد از طنز و بازي روزگار :

آقاي برادر بزرگتر خانم مزبور جزو همان 120 نفر كارگران است!!

صبح به صبح جناب آقاي مزبور بايد تشريف بياورد به اتاقم  براي حضور غياب و فرستادنش به محل كار همان روز!

روز اول كه چشم در چشم هم شديم  قيافه ي ترس خورده اش ديدني و ترحم برانگيز بود...

دلم برايش سوخت كه به چنين عذابي دچار شده.

شيطان گاهي در جلدم ميرود كه كمي اذيتش كنم , اما...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

1. روز  اول  عيد86  به محل كارم احضار   شدم!  با زبان بازي  موكول اش  كردم به روز

  بعد.

 فكر كن روز  دوم عيد بري  سر كار! چه حالي  بهت دست ميده؟

 ولي  اول  صبحي  خيابان خلوت و نم   باران  شب گذشته و آفتاب  و ...كمي  حالم رو جا

  آورد!

 2. آقا  ما مرديم از  بس  مهمان بازي كرديم. امسال  اولين بار بود كه مستقل  شده

 بوديم از خانواده هامون. يعني اولين سال خانه دار شدنمان بود! و خدا به ما صبر ايوب

  داد!

 

 

 

۳ فيلم  اخراجي ها  ,  كه كارگردانش  مسعود ده نمكي  ست, 

 فروش  غير قابل انتظاري داشته. جناب كارگردان   هم كه كلي ادعا دارد  براي كمدي

 رو حوضي اش!  فكر كن اين فيلم در يك كشور ديگر نمايش داده شود :  اكبر عبدي با

 پيژامه  در جبهه! و...

 آقاي فرجام  ,در وبلاگ آلوچه خانمجناب  كارگردان را   نوازش  داده  كه خواندني ست.

 4. جكايت  غريبي  برايم امروز اتفاق  افتاد كه  بعدا برايتان تعريف خواهم كرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

شهرم  هواي باران دارد در اين روزهاي بهاري

اين مي شود اولين باران بهاري اين شهر... كاش كه ببارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

حول حالنا...

سال  نو   مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |