تبليغاتX
ملودی شهر بارانی

ملودی شهر بارانی

درباره فرهنگ و هنر

 یغما گلرویی در سوال از مسعود کیمیایی :

چقدر کسی که تمام عمرش رویا ساخته برای دیگران از رویاهای خودش عقب افتاده؟

کیمیایی : عاشق نشده ،در شانزده سالگیش یک جور بوده، توی هفده سالگیش یک  جور...همین پدرش را در آورده همه چیزش را گرفته ازش . آخرش هم این می شود که هنوز ذوق می کنی پروانه ساخت گرفتی . چی چی پروانه ساخت گرفتی؟ تو بابا خیلی دیوونه ای... اجازه داری یک فیلم دیگر  هم بسازی، ولی ممکن است وقتی که تو این فیلمت را ساختی من دیگر پشت میزم نباشم...

 

 

 

 

 

 

هفته نامه  ایراندخت . ش ۲۵ 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

حوصله می خواهد نوشتن ...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

"فصیح "داستان جاویدش را خواند

تمام کتاب هایش را منهای چند تای آخری که اصلا از خودش دور شده بود، را خوانده ام. دوستی در همان سالهای انتشار رمان های خوبش مثل "داستان جاوید" و "ثریا در اغماء" و" زمستان ۶۲ "و الی اخر تا" باده ی کهن"،این کتابها را می خرید و  برای من هم حق رفاقت بجا می گذاشت و می داد که بخوانم

  در آن سالها "فصیح" با همین شسته  رفته نویسی اش که به  نثر پاکیزه و کار شده ایی خصلت داشت ما را جلب کتاب هایش می کرد حالا بگیرید داستان هایش جاهایی بسیار به نثر ژورنالیستی پهلو می زد و بنا به امکانات فراوان این گونه نثرِِ  به جذب خواننده تا به لحظه ی آخر دست می یازید

 "داستان جاوید"با تصاویر ی سینمایی و بدیع و منحصر به فرد نشان از هوشمندی او داشت که می خواست به خواننده یاد آوری کند که توانایی او تنها در آن گونه نوشتن نیست

" اسماعیل فصیح" در میان قشر خواننده ی حرفه ای و منتقد هم با این اثر ارج و قرب دید

حتی "عباس معروفی" هم در یکی از دوره های جایزه ی گردون اش  اثری از او را تقدیر کرد که در آن سالها البته در فضای موجود ادبیاتمعاصر اتفاق ویژه ای بود این جایزه

"فصیح" اهل گفتگو نبود و تنها یکبار "علی دهباشی" او را به دام انداخت و گفتگوی مفصلی را با او در نشریه "بخارا" منتشر کرد.

چند سال پیش" فصیح "بیمار شد و در بیمارستان شرکت نفت! بستری شد و دوباره به خانه برگشت و اما این بار بخت با او یار نبود و دیده ازجهان فروبست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

هامون مرد از بس که جان نداشت


این یادداشت را برای این نشریه نوشتم  ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط پیمان برنجی   | 

دو تا قاب

1.

 هشتاد و پنج سالی دارد و هنوز آنقدر مغرور است که مثلا پله های طبقه ی اول را تا همکف به تنهایی و با یک

عصا بدون کمک کسی پایین بیاید .

اما من  به بهانه ای  تکیه اش شدم و پابه پایش آمدم پایین...

پیری از چهره اش دارد زبانه می کشد  اما ذهن تیز و  شش دانگی دارد .

همانطور که می آمدیم  برایم می گفت  که نمی دانی  پیری چه تجربه ی سختی ست؟

مانده بودم  که حاضر جوابی ام را چطور بروز بدهم که دلش را بدست بیاورم

بر زبانم آمد که این هم تجربه ایست

آرام گفت  که چقدر تجربه در زندگی!

2.

هراسان زنگ واحد ما را زده بود و آمده بود که آخرین بار یوسف پیامبر را در جعبه تلویزیون خانه ی ما ببیند .

خانه اش در محاصره ی های و هوی جارو برقی و شلوغی نوه هایش بود ...

آمد و من رفتم.

و  وقتی یوسف ،پیراهنش را به  روی زلیخا کشید تا که بینایی اش را بدست آورد و آنگاه جوان

شد ، بی اختیار می گریست!

و می گفت :کاش می شد که دوباره جوان شوم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط پیمان برنجی   |